تبليغاتX
Point Of Authority

وسیله

    نِگاهی به اطراف و اولین نیاز و اولین دِلهُره و دِلتَنگی بَرایِ آنچه که از نداشته هایــِمان بود،ِ لذتِ آرامِش؛ مُطمئناً زاده شُدیم. چاره ای جُز "اِشتیاق" نَیافتیم پَس تَصمیم به ساختَن گِرفتیم. ساختیمَش. با هَر چیزی که اِحساساتِمان را اِرضا می کرد. هَر نِگاه و تَصویری را آجری کردیم بَر پایه هایِ حافِظه و هَر خاطِره ای را هَم ملاتی زدیم بَرایِ استُواری اش. با داشته ها و حتی نَداشته هایـــِمان - بی دِرنگ و ناباوَرانه - غرور را پایه نَهادیم و با آن فاصِله ها را به وُجود آوَردیم، دیوار ساختیم، دیگران را دور نِمودیم و "تنهایی" را حاصِل کردیم. صِدایـــِمان هَمچـــِنان بلند تَر می شُد و ادامه می دادیم. به پیرَوی از آنچه که حاصِل داشته ها و نَداشته هایــِمان بود، غرور، چهره را درهم کردیم و خرقه هایِ بلند و سیاه بَر تن. حتی جرأتِ از قلم انداختَن ِ نکته هایِ کوچَک را هَم نَداشتیم. هَر چیز را هَمان جوری که مُناسِب بود سرجایَش قَرار دادیم؛ بَرای مِثال روزهایِ تَحصیل را بَرایِ باور به داشته هایـــِمان، سرما را بَرایِ دَرکِ تَنهایی و گرما را هَم بَرای حــِس خَستِگی. فِطرتاً ماهِرانه عَمل می کردیم. 
    روزگار پیش کِش هایِ خوبی را بَر سَر راهِمان قَرار می داد چه از فَضایــِل، چه از رَذایل، مانندِ توانایی ِ نِگاه سَنگین انداختَن وَ یا دوری از صِفاتی مِثل دروغ گفتَن. خودَش هَم مَعمولا تَمامی نیازمان را بَرایِ ساختَنِ اطراف تأمین می کرد. مگر دَر مواردِ خاص که خوب طرفِمان خودِمان بودیم. 
    می ساختیم و به تیک تاکِ ساعَت عادَت کرده بودیم. تا آنکه روزی کم کم دَستانِمان لرزید و بار دِلتَنگی بَر دوشــِمان سَنگینی کرد و حَسرت نداشته یِ مان، آرامِش، دیوار هایـــِمان را به سُخره گِرفت. از هَمان ابتِدا بود که فاصِله ها را هَم در میانِ "خود" و آن یافتیم. اما "اِشتیاق" چیز دیگری تعریفــَش می کرد. جایی راه به خطا بُرده بودیم. آرامِش را هَمیشه دَر اُفق هایـــِمان می دیدیم اما فــَراموش کردیم که دَر بی نَهایَت واقع شُدنش عــِلت است. اِشتیاق را - اگرچه تنها جوهَره یِ زندِگیمان بود- ملعبه ای کهنه یافتیم و تَنها داشته هایــِمان را هَم ،دَر حکم هَر آنچه که به اِشتباه طِی نِموده بودیم را دَر حافظه و پُشتِ سَر می دیدیم. ساختِمان هایــِمان فرو ریخت، خرقه ها دریده شُدند و ما به مَن تنزل یافت. دیگر تنها چاره هَم به کار نِمی آمَد. چیزی را پــِیدا نکرده بودَم. تَمامی آنچه که دَر مُقابــِل چَشم ها واقِع بود، بَرایَم آشنا می نِمود. پَس به سُراغ پُشتِ چشم ها رفتَم. اعماق را جستَم و نَتیجه اش آن شُد که دَر خود فُرو ریختَم کوتاه و کوتاه تَر شُدم. آنجا هَم هیچ نَبود. دیگر روزگار پیش کِش هایَش را صرف جوانتَر ها می کرد و میانه یِ خوشی با مَن نداشت. از هیچ کدام از منصوباتِ گذشته هَم خبری نَبود. غرور فرو ریخته بود و اِشتیاق هَم به جُرم خیانت، حدِ طرد شُدن نَصیبَش شُد. تنها یــِک مَرحله از اِثباتِ اِنسان بودَنم باقی ماند که مُشخصا مَرگ بَر عهده اش داشت...
    حُکم هَمه یِ آن هایی که پایین را نِگریستَند و جرأتِ زندِگی نَکردَن نَداشتَند را زودتَر از اینها بُریده بودَند. من تاریخ را به "ناچار" ساختَم.

   - ساخت از این؛



از آن شَبهایِ من؛

    شَنبه بود، هَفته یِ پیش، به اجرا دیر رسیدَم و در هایِ تئاتر شَهر بسته شده بود. کسی نِمی تَوانِست دیگر به صندلی ای که بَرایَش کِنار گذاشته بودند بــِرسد. تَنها مانده بودَم. رویِ سَنگفَرش جلویِ در اصلی ایستادَم. کمی قدم زدَم و بعد سنگِ ریزی برداشتَم و بر شیشه ی سالن زدم و کِشیده و بلند فریاد زدَم مینا! صِدا به سختی به پنجاه نفری که در سالن نشسته بودند می رسید. باز فریاد زدم، کشیده تر، مـــیــــنــــا! شَخصی نزدیکم شُد و گفت: "با هَم فریاد بزنیم شایَد بشنود." هماهَنگ شدیم و داد زدیم میـــنــــا! مردی جوان هم نِگاهی بمان انداخت و نزدیکیمان شد و رو به پنجره یِ ساختِمان با ما، فریاد زد مـِیــــنا. هر لحظه به تعدادِمان اضافه می شد. ده نَفری بودیم که پیر مردی با لباس مربوط به سالن تئاتر، گفت: "وقتِ اِستِراحَت دَرها باز می شوند آن موقع برو تو و صدایَش کن." قبل از اینکه جواب دَهم باز هَم هَمه فریاد زدیم مـــیــــنا. گفتم: "که را صِدا کنم؟" گفت: "مینا را دیگر." گفتم: "چه شـِکلی است؟ من که نِمی شناسَمش." مرد میان سالی که کِنارَم ایستاده بود به شانه ام زد و نِگاهَش را دَر هَم کرد و گفت: "پَس که را صِدا می زَنی؟" سَرم را پایین انداختَم و دَستانَم را ها کردَم. با کمی مکث گفتَم: "مینا را... راستَش نِمی دانَم چرا اسم مینا به ذِهنَم رسید. ممم..." با اِشتیاق گفتَم:" خوب می تَوانیم کسِ دیگری را صِدا کنیم! ممم... می تَوانیم سیما را صِدا کنیم!" مرد میان سال نِگاهَش آرام تَر شُد. پیر مرد گفت: "نه، بگذار یک بار دیگر صِدایَش زنیم شاید بشنوَد." با هَم باز فَریاد زَدیم مینـــا! مطمئناً این صِدا تا دور دَست ها شِنیده شُده بود. کم کم هَمه دور شُدند. من هَم اِحساس سرمایِ شدیدی می کردم. به سویِ پارک قدَم زدم و سیگاری روشن کردَم. یک دقیقه بَعد بَرگشتَم نوجوانی هَم چـــِنان به دنبالِ سنگ می گشت و فریاد می زد مینا.
    ساعَت ار نیمه شَب گذشته بود و دَر حالِ رفتَن به خانه چیزی به یادَم آمد... تئاتر شَهر که شنبه ها تعطیل است...

- دِیِ ۸۶



حاجی به شوقِ کدام کعبه قربان کردی؟

حاج حسینقلی؛ گوسفَندی را که یک بار فرار کرده بود را گردن بریده و تکه تکه می کرد:
   "...فِکر و ذکرمان شد کسب آبرو. چه آبـِرویی... مَملِکت رو تَعطیل کنید، دارُالایتام دایـِر کنید، دُرست تره. مَردم نانِ شب ندارند. شراب از فرانسه می آید، قـَحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می کند، نفوس حق النفَس می دهند، بارانِ رحمت از دولتی سر قبله یِ عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم! میرغضـَب بیشـَتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل تَر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نِکبت زده، چشمها خمار از تراخم است. چهره ها تـَکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبـَش کرم گذاشته، ملیجک در گلدان نقره می شاشد، چه انتظاری از این دودمان! با آن سرسلسله... خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر ما؛ دَلال، فاحِشه، لوطی، لَلِه، قاپ باز، کف زن، رَمال، معرکه گیر، گِدایی هَم که خود شُغلی است..."
- حاجی واشِنگتُن؛
 
- تیتر دَر ادامه یِ مونولوگ می آید...


migration

سَختیِ زندِگی را ماندیم و راحَتی گـزیدیم.



زندِگی؛ به نَقل از "داستانِ بی پایان"

    دیروز عَصر بود که روزنامه را وَرق می زدَم؛ «اِعتِمادِ ملی» شُماره یِ 973؛ صَفحه یِ 7، تیتری نَظرَم را جَلب کرد؛ «داستان بی پایان». مَطلَبی بود تَرجمه شُده از روزنامه یِ تایمز که با این جُمله آغاز می شُد: "گاهی بایَد به کوهِستان ها گوش بــِدَهی.". این جُمله دَر ابتِدایِ مَقاله از طرفِ ژنرال والتِر گیوهان نَقل می شود... شَرحِ مَقاله این چــِنین است:
    "«گاهی اوقات باید به کوهستان‌ها گوش بدهی.» این را ژنرال والتر گیوهان، یکی از فرمانده‌هان نیروهای آمریکایی به ما، روزنامه‌نگاران غربی حاضر در کابل، می‌گوید. او تاکید می‌کند باید محیط را بشناسیم و برای شنیدن درس‌های آن آماده باشیم.
    پس همچنان که برای مرگ سربازان خارجی و مردم عادی در افغانستان تاسف می‌خورید، داستانی را از کوهستان‌ها بخوانید، از تپه‌های ناهموار قهوه‌ای اوروزگان، استانی چسبیده به هلمند که من چند هفته‌ای را در آنجا گذراندم، در پایگاه نظامی هلند-استرالیا که محلی‌ها به آن «کمپ هلند» می‌گویند.
داستانم را با دقت گوش کنید. پیچیدگی زیاد آن اهمیت دارد. این داستان سه مرد است: جان محمد خان، روزی خان و محمد داوود. دو تا خان هیچ بستگی فامیلی با هم ندارند.
    حالا به نقشه بزرگ افغانستان نگاه کنید و اوروزگان را که اندازه کشور هلند است پیدا کنید. به نقشه نزدیک‌تر شوید تا چورا را ببینید؛ چورا در دره‌ای بزرگ و سرسبز واقع شده است و کمپ هلند در نزدیکی آن قرار دارد.
    جان محمد خان حدود 30 سال حاکم محلی چورا بود. او سرپرستی یک زیر گروه قبیله‌ای به نام پوپولزی را برعهده داشت و رهبری فاسد و خشن به حساب می‌آمد. طالبان او را برکنار کرد پس او با هفت فرمانده مجاهدین معاهده‌ای امضا کرد که به همراه آنها با طالبان بجنگد.
اما جان محمد خان پس از مدتی از جنگ کنار کشید و با طالبان همکاری کرد. بعدا او به پاکستان گریخت اما در آنجا دستگیر شد و به زندان افتاد. اما متحدان سابق جان محمد خان با طالبان جنگیدند و به همراه حامد کرزای و دیگران اوروزگان را آزاد کردند.
    جان محمد خان از طرف بازنده حمایت کرده بود و از طرف متحدان سابقش به همکاری ننگ آلود با طالبان متهم می‌شد، پس بعد از آزادی از زندان یک استراتژی پیچیده بازگشت طراحی کرد. اول از همه تلاش کرد متحدانش را از بین ببرد. با آمریکایی‌ها طرح دوستی ریخت، از «نیروهای ویژه آمریکا» حمایت کرد و پس از مدتی به آنها گفت که اطلاعاتی دارد که نشان می‌دهد این هفت متحد، پنهانی با طالبان همکاری کرده‌اند. جالب است که آمریکایی‌ها او را باور کردند. شش متحد و سربازانشان را خلع سلاح کردند، ثروت شان ضبط شد و آبروی‌شان رفت. رهبران این گروه‌ها فرار کردند و به دنبال پناهگاهی گشتند. طالبان به آنها پناه داد.
    فقط یک مجاهد – از آن هفت نفر – بود که قدرت و منافع‌اش را حفظ کرد و در چورا باقی ماند. او روزی خان بود.
    جان محمد خان در این میان خود را به حامد کرزای نزدیک کرد. او حمایت رئیس‌جمهور را می‌خواست و رئیس‌جمهور وفاداری و پول او را. پوپولزی‌ها گروهی پرجمعیت، ثروتمند و تاثیرگذارند و حمایت آنها از کرزای برای او اهمیت فراوان داشت.
    خب... حالا گروهی از آنهایی که توسط خارجی‌ها طالبان اوروزگان شناخته می‌شوند بازماندگان همان گروه‌های مجاهدی هستند که تا زمان خیانت جان محمد خان با طالبان جنگیدند. چون حالا جان محمد خان متحد حامد کرزای شده آنها از دولت کابل دلسرد شده‌اند اما به هر حال روابط آنها با طالبان‌های تندرو آنچنان گرم نیست.
    اوضاع جان محمد خان در این میان بهتر شد. او که بزرگ‌ترین پرورش دهنده خشخاش در منطقه به حساب می‌آمد، در سال 2001 از سوی حامد کرزای دوباره به فرمانداری اوروزگان منصوب شد. در سال 2005 هلندی‌ها که فساد جان محمد خان را دیده بودند به کرزای گفتند تا زمانی که او برکنار نشود مسوولیت حفظ امنیت اوروزگان را برعهده نمی‌گیرند. کرزای، جان محمدخان را برکنار کرد، اما می‌خواست او را کنار خود نگاه دارد پس روز بعد جان محمد خان مشاور ارشد حامد کرزای در امور قبیله‌ای شد.
    روزی خان – و پسرش محمد داوود - به یک زیرگروه قبیله‌ای دیگر تعلق داشتند: باركزی. در سال 2007 حدود 150 سرباز هلندی در دره چورا در محاصره نیروهای طالبان قرار گرفتند و خطر قتل عام آنها وجود داشت. روزی خان، متحد سرسخت نیروهای ائتلاف (به همراه معلم صدیق، یک رهبر محلی دیگر) گروهی از مردان قبیله‌ای را گرد هم آوردند و به همراه سربازان هلندی محاصره را شکستند و طالبان را شکست دادند. روزی خان تقریبا به قهرمان مردم منطقه و حتی کشور هلند تبدیل شد.
    حدود یک سال بعد، یک شب، به روزی خان زنگ زدند؛ یکی از دوستانش بود که در جایی نه چندان دور در محاصره طالبان قرار گرفته بود. روزی و شماری از محافظانش در تاریکی به راه افتادند تا مرد را نجات دهند. اما در آن شب گروهی دیگر از مردان مسلح در همان حوالی نگهبانی می‌دادند: سربازان استرالیایی. آنها به کمک تجهیزات دید در شب گروهی مرد مسلح را دیدند که به طرفشان می‌آیند. به آنها شلیک کردند و متحد وفادارشان روزی خان را کشتند.
    استرالیایی‌ها به شدت وحشتزده شدند و در همه سطوح عذرخواهی کردند. کوین راد، نخست وزیر استرالیا به کرزای زنگ زد و یک فرمانده ارتش به افغانستان پرواز کرد تا وضعیت را آرام کرد. پسر روزی خان که در آن زمان 23 ساله بود جانشین پدر شد. البته باید پیش از همه چیز به او خواندن و نوشتن یاد می‌دادند.
    من هفته پیش با محمد داوود در اوروزگان دیدار کردم. او وضعیت یک شاهزاده جوان را دارد: آرام و نجیب به نظر می‌رسد اما آسیب پذیر هم هست. او ما را خاطر جمع کرد که امنیت مان را تامین می‌کند و نیروهای استرالیایی‌ها را به خاطر خطای غم انگیزشان بخشیده است. او حالا با آنها همکاری می‌کند، مانند پدرش.
    با این همه محمد داوود به ما گفت اگر نیروهای هلندی منطقه را ترک کنند او در حفاظت از خود و منطقه‌اش در برابر طالبان دچار مشکل می‌شود. او از حامد کرزای، دولت او و جان محمد خان دوست صمیمی‌اش می‌ترسد و به آنها اعتماد ندارد.
    ماجرای پیچیده‌ای است؛ احتمالا در بعضی از جزئیات اشتباه کرده‌ام اما در اصل ماجرا تفاوتی نمی‌کند. حالا در نقشه به عقب برگردیم. چورا منطقه‌ای کوچک است که فقط بخشی از استان اوروزگان به حساب می‌آید و اوروزگان هم بخش کوچکی از افغانستان است. در کتاب 750 صفحه‌ای راهنمای افغانستان که همیشه در کیفم است نامی از چورا نیامده. با این همه داستان آن سه مرد در دیگر نقاط کشور هم اتفاق افتاده و می‌افتد. با یک تصمیم ساده در کاخ سفید یا در کابل نمی‌توان شرایط را تغییر داد. این امکان‌پذیر نیست."

    این مَقاله حقیقتاً شُهودِ قَوی ای نِسبَت به پُتانسیل هایِ مَنطقه ای دَر کِشوَر هایِ جَهانِ سوم که راه بَرایِ دَست یافتَن به قُدرَت هایِ مَنطقه ای و مَحلی هَموار است؛ به مَن داد. اما چیزی که توجهَم را به خود جَلب کرد ساختِ پیچیده یِ قُدرت و سیاسَت دَر بَستَرِ رو به توسعه – که هَنوز تَوازنِ قوا دَر آن شِکل نَگرفته است – بود.
    مَقاله بیشتَر به صورَتِ یک داستان پیش می رَود. هِنگامی که مُخاطَبِ خود را آماده می سازد و می گویَد:" به نقشه بزرگ افغانستان نگاه کنید و اوروزگان را که اندازه کشور هلند است پیدا کنید. به نقشه نزدیک‌تر شوید تا چورا را ببینید؛ چورا در دره‌ای بزرگ و سرسبز واقع شده است...". نَقشه هایِ گوگِل را می گشتَم، وَضعیتِ اطلاعاتی اِفتِضاح تَر از آن بودَند که برایِ یافتَنِ چورا امیدی داشته باشَم. گوگِل از مَعدود بارهایی بود که از پَسِ خواسته ام بَر نِمی آمَد. ویکی پــِدیا را گَشتم. اوروزگان؛ استانی کوچَک دَر میانه یِ اَفغانِستان. چورا را هَم یافتَم... اگرچه هَمه یِ اِطلاعاتِ به دَست آمده هَمین قدر بود:

“Chora District is a district of Oruzgan Province, Afghanistan. The district center is the town of Chora, with a population of about 3,000. It is a rural town with no industry beyond livestock, agriculture, and small merchants.”

هَمین قَدر اِطلاعات هَم البته کافی بود. هَمچنین اِثباتِ گمنام بودَنِ این مَنطقه یِ غیر شَهری بیشتَر به فَهمِ دَرون مایه یِ مَقاله کمَک می کند. خوب؛ حال می دانَم چورا کُجاست، اگر چه خیلی به دانِستَنش نیازی نَبود... جلوتَر می رویم و داستان از بازیِ سیاسَتِ سه شَخصیَتی حَرف می زند که چــِگونه بَر خَلافِ آن چیزی که مَعمولا بایَد دَر اِنتِظارشان باشَد بَرایـــِشان رَقم می خورَد. جَریانِ مُوافِق کُشته می شَود و جَریانِ مُخالِف بالا می رَود. فَردی دَر چورایِ اوروزگانِ اَفغانِستان جانِ صَدها هُلندی را نِجات می دَهد؛ دَر حالی که تَقریبا بی سَواد است و از زندِگی اش دَر هیچ جا تا حالا نَقلی نَشده است. آن چیزی که دَقیقا دَر ذِهنَم شــِکل گرفته بود، قُدرَتی بود که می تَوان دَر میانِ دَستانِ تَنها یــِک نَفر هَم آن را یافت. آن یــِک نَفر اَصلا لازم نیست که فَردی خاص باشَد. اَصلا نیازی نیست که دَر مرکزِ جَریانی قَرار گِرفته باشد. راستَش دَقیقا نِمی دانَم که لازم است تَنها چه باشَد... به هَرحال از نَقشه دور می شَوم به قولِ نِویسَنده: "در نقشه به عقب برگردیم. چورا منطقه‌ای کوچک است که فقط بخشی از استان اوروزگان به حساب می‌آید و اوروزگان هم بخش کوچکی از افغانستان است." دَر ولایَتِ چورا که تَنها اِطلاعاتی که از آن به دَست می آمَد هَمان دو خَطِ ذِکر شُده بود، این جریانات روی داده است. قِسمَتِ عمیقِ دیگر داستان این است که به نَقشه یِ افغانِستان نِگاه کنیم، تَمامیِ آن تَقریباً یــِک پارچه به نَظر می رسد... صَد ها یا شایَد هِزاران جَریانِ مُختلِف دیگر در جریان است... داستان خیلی خیلی خیلی پبیچیده تَر از آن است که دَر ذِهنِ یک سیاسَت مَدار طبقه بَندی شَود... این زندِگی است...



I'm a man; of my word

اینجا ما هَمه خوبیم.
مَلالی نیست جز قدَم نزدَن های شُما دَر خیالِمان و رَفتنِ یادِتان از ذِهن و غوطه وری ما دَر هیچ…
مَلالی نیست جُز نَبودِ اِشتیاق و انبوهِ روزمرگی هایی که دیگر ارتِباطی با شُما پیدا نِمی کنند…
    اینجا؛ ما؛ هَمه خوبیم و تَنها جایِ شُما خالیست…

Moi qui me croyais l’hiver
Me voici un arbre vert
Moi qui me croyais de fer
Contre le feu de la chair
Je m’enflamme et me consume
Pour les yeux d’une etrangere
Qui ont bien plus de mystere
Que la lumiere de la lune
Tu vas me detruire
Et je vais te maudire
Jusqu’a la fin de ma vie
+Tu vas me detruire - Notre Dame de Paris; ACT I - Episode 24


ذِهنِ ما، با تَمامِ مَعصومـیَتِ نَهفته دَر وجودَت؛ چالَت می کنَد...

     چَند شَب پیش بود که بَرایِ بار دوّم "دَرباره یِ الی" را دیدَم. مهارَتِ خاصی دَرباره یِ سینَما نَدارَم که بــِخواهَم نَقدی فَنی بَرایَش بــِنویسَم و به هَمین دَلیل این نِوشته تَنها به آن دَسته از اَفکارَم بَر می گردَد که به واسِطه یِ دیدَنِ این فیلم دَر ذِهنَم شــِکل گِرفته بود... اولین چیزی که دَر این فیلم نَظرم را جلب کرد، حَرکتِ رَقصان دوربین دَر میانِ بازیگران – شَخصیت ها – بود. بگونه ای که دَر موردِ کاراکتِری که نِمی دیدَمش و در مُقابلِ دوربین نَبود این باوَر را به مَن می داد که مُطمَئنانه دَر ذِهنَم همان جوری که بایَد باشَد تَصورش کنَم و بــِدانَم که چه می کنَد. غایَتِ این هُنرمَندی را دَر سِکانسی دیدَم که هَمگی واردِ ویلایِ به هَم ریخته شُدَند و نِگاه هایــِشان – که به واسِطه ی مَهارَتِ بالایِ بازیگران کاملا طبیعی بود و به  هَر آنچه که می نِگریستَند توجه داشتَند -  جای جایِ خانه را بَر انداز می کرد. هَرکی به چیزی می نِگریست و به سَمتی می رَفت. کاراکتِر ها با هَم صُحبَت می کردَند و دوربین هَم دَر میانِشان اثیرانه حَرکت می کرد. نکته یِ دیگر اینکه کارگردان نُبوغِ خود را دَر بازی گِرفتَن از بازیگرانَش به خوبی به نَمایان می گذارد. دَر موردِ بازیگران هَم که همه چی دیگر مُشخص است... دَر موردِ فیلم نامه یِ مُتِفاوتِ آن هَم تَنها می تَوانَم تَحسین به میان بیاوَرم و زنده نِگه داشتَن علامَتِ سوال را تا اِنتها و قضاوَت را بَرعهده یِ تَماشاچی نَهادَن را کم نظیر توصیف کنَم...
    راستَش جذابیَتِ این فیلم دَلیلِ خاصی بَرایَم داشت. آن را می تَوانَم این طور بیان کنم که ذِهنِ ما آدَم ها هِنگامی که بــِخواهَد پُشتِ چیزی مَخفیمان کنَد و از سنگینی باری، چه اخلاقی، چه گناه، چه دِین، چه تعهد و ... برهانَدِمان حتی بدیهی تَرین و عَمیق تَرین بُرهان ها را هَم به چالِش می کِشَد. چیزی که اولین بار با پُرسِش هایِ مکررِ "پــِیمان" از پــِسرش آغاز شُد. و به جایی کِشیده شُد که تَمامیِ معصومیتِ الی فَراموش شُد و این دَر اِنتِهایِ فیلم، هِنگامی که "ســِپیده" دَر مُقابلِ سوالاتِ مُداومِ دوستِ الی که آیا چیزی دَرباره یِ داشتَنِ نامزد به او گفته بود یا نه؛ دُروغ را بَر می گزینَد و "نه" می گویَد، به عمیق تَرین نُقطه یِ خود رسید و تَمام آبــِرویِ الی و خاطِره اش را مَسموم کرد. این جَریانِ فِکری ماهِرانه به تَماشاچیان اِنتِقال می یابَد و حتی خودِ تَماشاچیان که فارغ از تشویشِ ذِهنی کاراکتِرها هَستَند، فَراموش می کنند که الی مربی مَهد بوده است و از روحیاتی آنچــِنانی بَرخوردار است. فَراموش می کنند که "سپیده" – کسی که به دَلیلِ خواستِ او اِلی هَمسَفرشان شده - دَرباره اش چه می گفت و حتی اِعتِرافاتِ "سـپیده" دَر اِنتِهایِ فیلم، دَرباره یِ الی هَم کارساز نیست و چیزی را دَر ذِهن تَغییر نِمی دَهد. فَراموش می کنند چهره یِ آرام و مَعصومِ الی را.

 چالـَت می کنَد...

   می خواهَم کمی لجنِ سیاسَت را قاطیِ این حَرفها کنَم. بَرایِ شُروع می خواهَم قِسمَتی از سُخنرانیِ قُمشه ای را که چَند وَقتِ پیش دیده بودَم یادآوری کنم؛ مَتنَش این بود: «پادشاهه پسرش رو فرستاده بود که علوم غریبه بخونه و چیزای عجیب غریب یاد بگیره. پسرش اومده بود و گفته بود که من دیگه یاد گرفتم. بعد پادشاه انگشترش رو گرفته بود دستش و گفت بگو این چیه تو دستم. پسرش شروع کرد به اطلاعات خوب دادن؛ گفت اولا گرده. گفت آفرین، دیگه چی؟ پسرش گفت زرده، خیلی هم قیمتیه... یه سوراخم داره و اینا... خلاصه تمام مشخصات انگشتر رو داد بعد پادشاه گفت حالا که این همه این چیزارو گفتی بگو که چیه. پسرش فکری کرد و گفت به نظرم غربیل باشه! پادشاه گفت غربیل آخه تو مشت جا می گیره؟! تو این همه چیز میز خوندی اونوقت یه چیزه بدیهی رو نمی تونی بگی؟!»  جَریانِ بَعضی از هَم قَطارانِ ما هَم شده است جَریانِ این شاهزاده. نِمی دانَم دیگر چه نِشانی بایَد به میان آیَد تا بَعضی ها بــِفهمَند که این نَمازهایی که می خوانَند باطِل است. بـــِفهمَند که آخر این شَرایـــِط مُحیطی زاده یِ 24 ملیون رایِ قاطِع نیست. نیازی نیست تا اتفاقات را شرح دَهم چون هَمه خوب می دانیم که چه خَبر است. تَنها گذَر تیتروار از رویِ اِتفاقاتِ به وُقوع پــِیوَسته هَم به راحتی نِشان می دهَد که بَعضی ها چیزی را دارَند دَر ذِهنِشان چال می کنند. بَسته شدَنِ فَراگیر تَرین ابزارِ اِطلاع رسانیِ مَردُمی؛ اس ام اس وَ اِفاضاتِ کامرانِ دانِشجو با لَحنی مَشعوف که هَر لَحظه به مُقابلِ دوربین می آیَد و آماری را ارائه می دَهد که رگرسیونِ خطی اش بَرابَر با یــِک است (دَقیقا 99. ). احدی دَر آزمایــِشگاه، با جامِعه یِ آماریِ بیش از هِزار نَفر و پَراکندِگی ثابت و همگِن هَم نِمی تَوانَد همچون ثباتِ رشدی را دَر آمار ها ثَبت کند. این حـِماقَتست که بَرادَران بـــِدانَند که چه شُده است و باز امیدِ حوریِ بــِهشتی داشته باشَند. از این روزها و جَریاناتش هَمه خوب می دانیم که چه خبَر است. خَنده دار است که این روحیه یِ بَعد از پیروزی باشد...
    برگردیم به داستانِ الی و ماجَرایِ پادِشاه و پــِسَرش و اینکه دوستِ مُسلمانِ من؛ اگر به اصل بودَنِ عَدل دَر تشیُع مُعتقدی و غربیل دَر مُشت نِمی بینی، که دَر عدلِ کمتر پرچَم به دَستی هَم اکنون اِعتِمادَست... اگر هَم که غربیل دَر مُشت می بینی که لَحظه ای از میانِ اَطرافیانَت بیرون بیا؛ نِگاه کن. باوَر کن تَنها چیزی که واقِع نَشده است، هُبوطِ جــِبرئیل و زیردَستانَش به میانِ ماست و تُخمه نَشکستَن و قاه قاه نَخندیدَنِشان به این کارناوالِ گمراهی.
    این ها را نِوشتَم چون فَهمیدَم که دَر فَضایِ دانِشگاه هَم هَستَند کسانی که ساده لوحانه فَریادِ پیروزی سَر می دَهند و با غَربیل، غربیله می زنَند... نکن بَرادَر... خــِیلی ها خونِشان ریخته شده است... از تویِ فَرهیخته بَعید است.  چــِشمانَت را باز کن...

- بَد زَمانیست؛ شایَد تا بیست سالِ پیش عَقل مِعیاری ناب بود دَر این مَملِکت... اما حالا... عقل ها جَهت مَند رُشد داده می شَوند...

 



360 هَم به قَبرستان رَفت

    یادَم می آیَد که سالِ اولِ دَبیرستان بودَم؛ وَقتی که با اولین شَبکه یِ اِجتِماعی اینتِرنتی آشنا شُدم. مانَندِ بـــِسیاری از دوستان و هَم کِلاسی هایَم صَفحه ای بَرایِ خود دَر ســـِرویسِ سیصَد و شَصت یاهو ساختَم. اولین عَکسی هم که دَر  آن گذاشتَم عکسِ ســِکانسِ خود کُشیِ شَخصیَـتِ هارتیگانِ سین سیتی بود که هفت تیری را به سمتِ پیشانیِ خودَش گِرفته بود... از آن دوران چَهار- پَنـج ســالَست که مـی گـذرَد. البَته بَعد از چَنـد ماهــی صَفحه یِ دیگری بَرایِ خود سـاختَم. بَرایِ آن زمـان و دوره از زندِگی ام ســِرویسِ جَذابی بود. بــِسیاری از خاطِراتَم را دَر فَضایِ آنجا به یاد دارَم. از مَواقِعی که کامِنت هایِ آشناهایِ دور را می دیدَم و خوشحال می شُدم تا چَند باری که بلاگَش را آپ کردَم و کامِنت هایِ این و آن پایــِشان نِوشته می شُد. حتی خوب اِحساسِ تَعجبَم را به یاد دارَم زَمانی که بَعد از جَریاناتِ سَهمیه بَندیِ بــِنزین و آتَش زدَنِ پمپِ بــِنزین ها، بَعد از پُست کردَنِ عَکس هایی که گِرفته بودَم یــِک شَبه هِزار نَفر به تِعدادِ بازدیدهایَم اِضافه شد. شایَد آن زمان راضی بودَم که باز دَری به تَخته خورَد و اِتِفاقی بی اُفتَد و ما کانتر بی اَندازیم. کوجَک بودَم... به هَر حال...
    دَر کل جُملات بالا را به خاطِر این گفتَم که حُدودِ یــِک ماهِ پیش بود که فَهمیدَم قَرار است این ســـِرویس از میانِ شَبکه هایِ اِجتِماعی حَذف شود و یاهو دیگر ساپورتَش نَکند. دِدلاینِ تَعیین شُده بَرایَش 13 اُمِ جولای است یَعنی سه روزِ دیگر. خــِیلی بَرایَم جذابیَتی ندارد شَرح دادَنِ دَلیلِ تَخصصیِ این تَصمیم. اما دَر کل ســِرویسِ یاهو 360 مانندِ ژئو سیتیز و یاهو مَش آنقدَر که می بایـــِست دَر میانِ مَردمِ جَهان – جُز شَهروَندانِ امریکایی - نفوذ نَکرده بود و گردِشِ مالیِ مُناسِبی را بَرایِ یاهو به هَمراه نداشت. هَمچنین دَر بــِسیاری از کــِشوَر ها از جُمله ایران سَریعا دچار تَغییرِ کارکرد شُد و دیگر مَکانی بَرایِ نِوشتَنِ عَقایــِد و روزمَرگی ها نَبود. کار دَر ایران به جایی رسیده بود که بَعضی از صَفحه ها مکانِ بازاریابیِ روسپیان شُده بودَند. هَمه یِ این اِتفاقات کارکردِ ســِرویسِ 360 را به سَمتی بُرد که اکثر مُشتَریان صَفحه هایِ خود را بَستَند. یا در حالَتِ حَداقلِ کاربَری قَرارَش دادَند. دَر کل ساعَت ها می تَوان درباره یِ علتِ رَفع امید از پیشرَفتِ این ســِرویس نِوشت. وَلی نُکته ای که دَر ذِهنَم است آن است که با تَمامیِ این اوصاف این ســِرویس برایِ مَن پُر از خاطِره است. اگرچه تَنها حدودِ یــِک سال از آن اِستِفاده کردَم اما دَر هَمان زمان هَم بــِسیاری از خاطِراتِ جالِب و تَجربیاتِ تَلخ و شیرین را نَصیبَم کرد..
    هِنگامی که بَرایِ اولین بار شُماره اندازِ خاموش شُدنِ این سرویس را دیدَم نا خُدا گاه خَنده ام گِرفت. دقیقا این دَر ذِهنَم آمد که بــِسیاری از وُجودِ این کانتِر بی خَبرَند. و 14 امِ جولای؛ هِنگامی که سَری به صَفحه یِ خود می زنَند و دیگر اثَری از آن نِمی بینَند و شایَد تَنها با یــِک پیغام بَدرقه شَوند... به هَرحال خیلی ها هَنوز روزمَرگی هایـــِشان را با این سرویس می گذرانَند.
    ناگفته نَمانَد که ســِرویسِ یک پارچه یِ دیگری جایگزین 360 خواهَد شُد که به نَظر می آیَد تَفاوتِ بـِسیاری با 360 و مَش ندارَد. دَر آن از ســِرویس هایی که به دَلیلِ ماهیتِشان با یاهو تَقابُلی نَدارَند فید گـِرفته شده است. ساختِ روییِ آن هَم کمی بــِهتَر شُده است. وَلی بَعید به نَظر می رسد که دیگر یاهو بــِتَواند به پایِ MySpace و facebook بــِرسَد...

 -  تَصمیم مُشابــِهی دَر موردِ سرویس Google Pages گـِرفته شُده است. اگر هاستَش کرده اید به فــِکر فایل هایــِتان باشید...



سیاه،سیاه،سیاه،سبز،سیاه،سیاه...

    میر ِ نَقاش، که دَر گوشه ای نَقش بَر بوم می راند و با جَهانَش عِشق بازی می کرد را از خانه بیرون کشیدیم بَرایِ آنکه بــِگوییم: "ســـِیـــِّد؛ تو اولادِ پـــِیغمبَری… تو میدانی چــِطور این هَمه سیاهی را سَبز کنی…" اما دَریغ… که سید را لَجن مال کردیم لا به لایِ این هَمه سیاهی… سید را پیر کردیم با این بَلایی که بعضی ها مان چَند سالِ قَبل اِنتِخابَش کرده بودَند… به اولادِ پـــِیغمبر دروغ بَستیم؛ خانِواده اش را هَم با تَرکه یِ نَقد تِکاندیم… ما بَد بَلایی سَر مردِ نَقاش آوردیم….   
    اِنتِهایِ خُرداد است. یادِمان دادَند که بایَد گرم باشَد… به گرمیِ شوقِ پیروزی… اما هِی باران می آیَد... هِی دَر خیابان ها باد می وَزد… مَن سَردَم است…


وقتی در آسمان دروغ وزیدَن می گیرد؛

اَشعاری را مُدام نَجوا می کنَم... از این روزهایِ ماست...

- دوباره بویِ نَفت و خون؛ دوباره تابـــِستونِ داغ، میتینگ هایِ تَک نفره... دوباره سایه یِ چُماق...

- کوچه‌ها باریکـن٬ دوکــّونا بستَس؛ خــونه‌ها تاریکــــَن٬ طاقــا شیکــَسَس؛ از صِدا اُفتـــاده، تار و کَمونچــه؛ مـــُرده می‌بَرَن، کـــوچه به کــوچه...

و آخر اینکه...

- در کوچه باد می آید... این اِبتدایِ ویرانیست...